تبليغاتX
رفاقت قصه تلخیست که از نامش گریزانم

رفاقت قصه تلخیست که از نامش گریزانم

آنکه چشمان تو را این همه زیبا میکرد...کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد

تتها در بی چراغی شبها می رفتم . دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود . همه ستاره ها یم به تاریکی رفته بود . لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود . تنها می رفتم . می شنوی ؟ تنها... .

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم . آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند . درها عبور غمناک مرا می جستند و من می رفتم . می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم . ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی . صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در هم آمیخت .

همه ی تپش هایم از آن تو باد . چهره ی من به شب پیوسته . همه تپش هایم از آن تو باد...

من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده ی خویش را بربایم .... دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید . خوشه ی رضا را فشردم . قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید و سرانجام در آهنگ مه آلود ، نیایش تو را گم کردم... .

میان ما سرگردانی بیابانهاست . بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، میان ما فراموشی آتش هاست .....میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست .

آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد....

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت14:42توسط امیر علی | |

بازم سلام . من نمیدونم تا کی میخواد به این لجبازیاش ادامه بده . فقط خیلی دوستش دارم . بچه ها خیلی سخته یه آدم به خاطر عشقش غرورش رو از دست بده ولی زیباترین لحظه هم همین لحظه ی سخته . من که دیگه چیزی واسم نمونده که بخوام از دستش بدم . خیلی دوستت دارم . تو رو خدا برگرد . بیا مثل قدیم بشیم . ازت خواهش میکنم....

سینه می سوزانی ای دل چو می آغازی سخن

بس کن این شب ناله ها را ، از چه خواهی رنج من ؟

جرم و تقصیر از تو بود . از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه ی رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود

آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر میزدی

مثل موشی گشتی و از قله پایین آمدی

با همه خردی ز تو ارامش و شادی ربود

آنچه پایینت کشید از قله ها نفس تو بود

در خم بیراه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذر ها می گذشتی خیره سر هنگام جو

روز و شب با یار یک دل می نشستی رو به رو

حالیا بی های و هویی ، آن سر افرازی چه شد؟

یار را بازی گرفتی . آخر بازی چه شد؟

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

هر دلی ارزان فروشت یار ، او را این سزاست

اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگیست

گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی

بس نکردی سرکشی ، اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد ، بامداد آمد تو می نالی هنوز

نوش جانت زهر حسرت. ای دل رسوا بسوز 

           

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت14:44توسط امیر علی | |