تبليغاتX
رفاقت قصه تلخیست که از نامش گریزانم

رفاقت قصه تلخیست که از نامش گریزانم

آنکه چشمان تو را این همه زیبا میکرد...کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد

من هرگز نخواستم كه از عشق افسانه اي بيافرينم . باور كن ! من ميخواستم كه با دوست داشتن زندگي كنم - كودكانه و ساده و روستايي .

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را ميخو استم .

آن لحظه هايي كه تو را به نام مي ناميدم .

من براي گريستن نبود كه خو اندم من آواز را براي پر كردن لحظه هاي سكوت مي خواستم .

من هرگز نميخواستم از عشق برجي بيافرينم مه الود و غمناك با پنجره هاي مسدود وتاريك .... 


در زمانی که وفا

                                 قصه ی برف به تابستان است

 

              و صداقت گل نایابی ست

 

                                به چه کسی باید گفت

         که با تو خوشبخت ترینم

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت20:59توسط امیر علی | |