من هرگز نخواستم كه از عشق افسانه اي بيافرينم . باور كن ! من ميخواستم كه با دوست داشتن زندگي كنم - كودكانه و ساده و روستايي .
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را ميخو استم .
آن لحظه هايي كه تو را به نام مي ناميدم .
من براي گريستن نبود كه خو اندم من آواز را براي پر كردن لحظه هاي سكوت مي خواستم .
من هرگز نميخواستم از عشق برجي بيافرينم مه الود و غمناك با پنجره هاي مسدود وتاريك ....
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی ست
به چه کسی باید گفت
که با تو خوشبخت ترینم
+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت20:59توسط امیر علی |
|
About
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر